اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟎

........... در خانه................
اوردمش خونه و پتو رو روش کشیدم
_اوخ خودا چه نازه فقط لپ و لبش رو نگا من چکار کردم 😭
بوسش کردم موچ 😭
ا.ت ویو:
داشتم بیدار میشدم وای خدا خسته شدم چرا هر بار غش میکنم 😭
کم کم اتفاقات امروز رو یادم اومد وای جای سیلی تهیونگ هنوزم که هنوزه جاش درد میکنه اوخ درد داره دیگه با تهیونگ حرف نمیزنم
اروم اروم از پله ها اومدم پایین و از درد شکمم آروم آروم اومدم پایین
رفتم تو آشپزخونه که دیدم ته رفته بود روی کناپه و داشته منو نگاه میکرده که یهو پاشد و اومد سمتم و خاست بغلم کنه که ازش دور شدم
_ا.ت من....
+....«میترسه حرف بزنه»
_ ا.تتت «یکم بلند»
تو رو خدا نزن بخدا قسم کاری نکردم
_نه ببین ات......
+نه... نه بخدا چیزی نپرسیدم ....... چیزی نمیخوام قول میدم ببین س... سسساکتم
داشت میومد سمتم که دستمو روی سرم گذاشتم و نشستم روی زمین + نی... نیا
_اتتتت خوبی؟
ار....
تهیونگ ویو:
داشت اوق میزد بلندش کردم و گذاشتمش روی تخت مشترکمون
_خوبی؟
+اره 😭
_چرا گریه میکنی فدات شم
+درد میکنه
_چی درد میکنه
+شکمم درد میکنه 😭
_ یک لحظه فکر کنم چون 5 ماهت شده اینجوری شدی
+فکر کنم 😭
_بببین ات اون دختره که بهش چشمک زدم در واقع من بهت اشاره کردم تا بهش بگم ببین کارایی که کردی هیچ تاثیری نداشتن و رفتم بالا چون اون دوست دوران دانشگاهمه و اون کسی بود که به همکارام تیر زد و همه چیزی رو جمع کرد بود ما رو به پلیس گزارش داد و من اعصابم خراب بود چون دیدمش و تو رو زدم ببخشید 😭😭😭😭
+دروغ که نمیگی 🥺
_ نه بیبی دروغم کجا بود
+«گریه شدید ناز میکنه 🥺»
................... 4 ماه بعد تا زایمان........................
دیدگاه ها (۱)

اجباری...

اجباری...

پارت ۱۳: عمو های من مافیان

...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط